سلام دوستای خوب و مهربون
بریم با هم عکسهارو ببینیم تا به ادامه مطلب برسیم

رفته بودیم عیادت مامان بزرگه سید حسن(محوطه بیمارستان)

داشتیم دنبال شماره اتاق میگشتیم همینکه صداش کردم همینجوری وایساد

میخواست جلوی خندشو بگیره

قربون دختر نازم برم

انقد این عروسکشو دوست داره همه جا باهاشه (تو اتوبوس نشسته)

اینم روز امروز با هم رفتیم بیرون

جمعه روز اخر مهد بود( بیرون نشستن)

مربیشون بهشون انگور میداد دو تا به فاطمه داد فاطمه یکیشو خودش خورد یکیشو داد به بغل دستیش
نازنین نوشت:ادامه مطلب رمز داره هر کس میخواست بگه تا براش بزارم

:: بازدید از این مطلب : 882
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6